(( داستان دو هيزم شكن))
روزي روزگاري در يك روستاي كوچك دو هيزم شكن زندگي مي كردند. يكي از آن دو صادق و راستگو بود، و د يگري طمع كار وحيله گر بود.
يك روز آن هيزم شكن راستگو به جنگل مي رود تا چند هيزم بشكند، و با فروش آن ها پولي را كسب كند. آن هيزم شكن وقتي كه كارش تمام شد، خسته شده بود به همين دليل تصميم گرفت كه زير آن درختي كه كنار رود خانه قرار گرفته بود استراحت كند وغذايش رابخورد.
هيزم شكن تبر خود را به درخت تكه داد ووقتي كه تصميم گرفت غذايش را بخورد يك دفعه دستش به تبر مي خورد و تبر داخل آب رود خانه مي افتد. هيزم شكن هرچه تلاش كرد كه تبر خود را از آب بيرون بياورد بيهوده بود. آن گاه گريه كنان دست خود را بر سرش مي زد و مي گفت: اي واي بد بخت شدم، اي واي بيچاره شدم، در همين حال كه اين ها را مي گفت؛ پيرمردي از آب به بيرون آمد وگفت: اي پسر چه شده؟ چرا اين همه گريه مي كني؟
هيزم شكن در برابر سوال پيرمرد جواب داد كه من يك هيزم شكن هستم و با شكستن هيزم وفروش آن ها خرج خود و پدر پيرم را در مي آورم، اما امروز كه براي شكستن هيزم آمدم تبرم را از دست دادم. پيرمرد گفت: عيب ندارد من به زير آب مي روم وچند تبر را بالا مي آورم هر كدام كه تبر تو بود بگو تا آن را به توبدهم.
پيرمرد در آب فرو مي رود وبا يك تبر طلايي از آب بيرون مي آيد ومي گويد: آيا اين تبرتو است؟ هيزم شكن مي گويد نه اين تبر من نيست، تبر من يك تبر چوبي است.
دوباره پيرمرد در آب فرو مي رود وبا يك تبر نقره اي از آب بيرون مي آيد و مي گويد: آيا اين تبر تواست؟ هيزم شكن دوباره مي گويد نه اين تبر من نيست تبر من يك تبر چوبي است.
پيرمرد دوباره در آب فرو مي رود واين بار با يك تبر چوبي از آب بيرون مي آيد و مي گويد: آيا اين تبر تو است؟ هيزم شكن اين بار در جواب مي گويد: بله اين تبرمن است.
آن پيرمرد از راستگويي آن هيزم شكن خوشحال مي شود وبه او مي گويد: به دليل اينكه تو پسر راستگويي هستي هم اين تبر طلايي وهم اين تبر نقره اي را هم به تومي دهم. آن هيزم شكن خوش حال شد واز پيرمرد سپا سگزاري كرد.
اما يك روز آن هيزم شكن طمع كار كه به جنگل مي رود تاهيزم بشكند مثل آن هيزم شكن تبرش داخل آب رود خانه مي افتد.آن هم شروع به گريه كردن مي كند .
سپس آن پيرمرد مهربان از آب بالا مي آيد وبه هيزم شكن مي گويد: چه شده است؟ چرا گريه مي كني؟ هيزم شكن مي گويد: خرجم را با شكستن هيزم و فروختن آن ها در مي آوردم ولي حال تبرم را از دست داده ام و بدون آن نمي توانم خرجم را در بياورم.
آن پيرمرد مي گويد: گريه نكن. من زير آب مي روم وچند تبر را بيرون مي آورم و هر كدام كه تبر تو بود بگو تا آن را به تو بدهم.
پيرمرد در آب فرورفت و با يك تبر طلايي ازآب بيرون آمد و گفت: اي پسر آيا اين تبر تو است؟
هيزم شکن كه طمع كار بود گفت بله اين تبر من است.
پيرمرد ناراحت شد كه اين پسر دروغ گفته است به همين دليل به هيزم شکن گفت: به دليل اينكه تو راست نگفتي من نه اين تبر را به تو مي دهم ونه تبر خودت را به تو مي دهم سپس پيرمرد در آب فرو رفت وديگر بالا نيامد.
پس از آن، هيزم شکن طمع کار به اشتباه خودش پي برد و از کرده خویش پشیمان گشت و به خودش قول داد كه ديگر دروغ نگويد.
((پايان))